چقدر فاصله بین غم و شادی ، زودگذره .
چقدر فاصله بین شک و یقین ، غیر قابل تشخیصه .
چقدر فاصله بین دوست داشتن و نفرت ، نامشخصه .
.
.
.
و چه سخت و شیرینه ! افتادن و گم شدن در این چرخه ها ، در این فاصله ها ...
چقدر فاصله بین غم و شادی ، زودگذره .
چقدر فاصله بین شک و یقین ، غیر قابل تشخیصه .
چقدر فاصله بین دوست داشتن و نفرت ، نامشخصه .
.
.
.
و چه سخت و شیرینه ! افتادن و گم شدن در این چرخه ها ، در این فاصله ها ...
تعادل و تناسب دو تا مقوله است كه خيلي وقته ذهنمو درگير كرده ، يه جورايي به اين نتيجه رسيدم كه اگه تو زندگي اين دوكلمه به ظاهر ساده !!! رو پياده سازي كنيم كلي تاثير گذار هست، كلي به زندگي معنا و مفهوم و جهت ميده ، كلي از تغيير جهت و انحراف بي مورد و ناموزوني جلوگيري ميكنه ...
توي خوشنويسي يك مبحث داريم به عنوان نسبت طلايي ... يعني اگه تمام حروف و كلمات رو با اين نسبت كه زاويه 63.5 درجه هست بنويسيم ، به يك هماهنگي و زيبايي و تناسب ميرسيم كه اون خط رو متمايز و زيبا ميكنه ... در واقع ميشه به اون خط پرداخت و راجع به اون نظر داد يا نقدش كرد ... سخته ، خيلي سخته رسيدن به اون حد كه تمام حروف با اون زاويه نوشته بشه ... ولي بعد از یک مدت و در اثر تمرين و ممارست فرد به حدي ميرسه كه به طور ناخودآگاه اون تناسب رو رعايت ميكنه و حس ، وارد كارش ميشه و خطش دلنشين ميشه ... توي نقاشي هم همين مقوله رو داريم به عنوان نقاط طلايي ....
حالا تو زندگي هم به نظر من همينه ... يعني بايد بگرديم و اون نسبت يا نقطه طلايي يا ... رو پيدا كنيم تا بشه به تعادل و تناسب رسيد ... تا زندگي دلنشين بشه ... تا زندگي هدف دار بشه ... تا اسير روزمره گي نشيم ... تا ....
بعضي وقتها با خودم فكر مي كنم و يا احساسم ميگه تنهايي خيلي خوبه ، ارتباطم با آدما خيلي محدود باشه خوبه ! ... هم كنتاكت هام كمتر ميشه ، هم آرامش بيشتري دارم و هم از عمر محدودي كه دارم استفاده بهتر و بيشتري ميشه بكنم ! ولي ... بحث ارتباط ، بحثي است كه نميشه منكرش شد ... گاهي وقتها !!! برام ثابت ميشه اين كه ميگن انسان اجتماعي آفريده شده ، همينه ... قطعا همينه...
ولي ... شايد جمله مذكور براي اين دنياي بد صادق نباشه ...
البته گاهي اوقات ...
شايدم ...
...
؟؟؟
ولي اون وقتهايي كه با تمام وجودم از ارتباطم با آدمها لذت مي برم و به معناي واقعي كلمه ضرورت زندگي اجتماعي رو درك ميكنم ... قشنگه !!!
مريم ، شاد و خندان ...
صبح جمعه با دوستهام قرار گذاشتيم بريم كوه ... بماند كه صبح چطوري از خواب بيدار شدم ( با توجه به اينكه تنها روز تعطيلم جمعه است ) ... احساس مي كردم كه در فاصله 5 كيلومتري من يك تابلو نصب شده و روش نوشته شده : بيداري ! ... و من بايد اين همه راهو برم تا به بيداري برسم ... خيلي سخت بود ...
بالاخره بيدار شدم ...
حركت كرديم به سمت كوه و صخره نوردي ...
توي راه يكي از بچه ها گفت : " بريم باغ ما ؟!!! "
همگي سريعا قبول كرديم !!!!!! ( برنامه ریزی رو داشته باشید فقط )
و با كلي كوله پشتي مملو از خوراكي ( كه جهت تقويت بدن به دليل كوه نوردي تهيه شده بود ) به سمت باغ رهسپار شديم ... نه اينكه فكر كنيد اونجا پياده روي كرديم يا تحركي داشتيم ها ! ... نه ... زيراندازها رو انداختيم و كوله ها رو خالي كرديم و خوراكي ها رو جهت تقويت روحيه ! چيديم دورمون و ... بله ... كلا استراحت و صفا ....
كلي خوش گذشت ...
مريم ، همچنان شاد و خندان ...
صبح شنبه با كلي انرژي و نشاط راهي محل كار شدم ... هنوز ننشته پشت ميزم ، كامپيوتر رو روشن كردم و وارد بلاگفا شدم تا اتفاقات ديروز رو ثبت كنم كه ... رييس گرامي وارد شده و فرمودند كه من سه روز اول هفته رو بايد برم قسمت فني ( انصافا ناراحت بود بابت اين قضيه ) ... منم سيستم رو خاموش كرده و همچنان شاد و خندان رهسپار مكان جديد شدم ( كلا از قسمت فني و كسب اطلاعات جديد و ايجاد تنوع در كارم و زندگيم خوشم مياد ) ... اينو داشته باشيد تا اينجا ...
رييس جديدم فردي است به حد نهايت سخت گير و منضبط و مقرراتي ...و شروع كرد تست كردن من ... خوش انصاف از اون ترم اول دانشگاه شروع كرد هر چي نكته بود پرسيدن ( فرمول هم مي گفتي ، قبول نداشت که بايد مفهوم رو بيان مي كردي !!!) ... منم كه چقدر يادم بود !!! خلاصه هنوز از شك (به ضم شين !!! ) اين قسمت خارج نشده بودم كه ... شروع كرد راجع به برنامه كاري گفتن كه : مابعضی روزها ماموريت داريم وچون شما خانم هستيد ( توي محل كارجديدم همه آقا هستند ) و محدوديت داريد ، ديگه من بيشتر از ساعت 6 مزاحمتون نميشم !!!!!! .... فكرشو بكنيد از صبح تا 5-6 بعد از ظهر ... حالا ساعت کاریش عیب نداره ... همه برنامه هام و کلاسام میریزه به هم ...
ديگه حرفي ندارم ...
ديگه انرژي ندارم ...
ديگه شاد و خندان نيستم ...
25 تير ماه تولد مهساست ...
مكالمه بين برادرم امير و دختر 12 سالش مهسا ...
مهسا : بابا برا هديه تولدم ازت يك سورپرايز بزرگ و يك خوشحالي بزرگ ميخوام .
امير : بزرگترين سورپرايزي كه مي تونم بهت بدم يك جعبه خيلي بزرگ كادو شده هستش كه وقتي بازش كني چيزي توش نباشه ! اين يك سورپرايز بزرگ ...
و برا خوشحال كردنتم ... روز تولدت ساعت 5 ميام خونه ( زودتر از همیشه ) ...
مهسا ( بدون مكث ) : بابا ...ميشه سورپرايز بزرگم اين باشه كه ساعت 5 بياي خونه ... و برا خوشحال كردنم يك كادو بگيري !!!! ....
دیشب داشتم یک کتاب می خوندم ... یک جمله اش برام جالب بود ...
" ... توجه به عمق توجه من را از سطح که مهم می باشد باز می دارد ... "
؟؟؟
من یک سری اعتقادات و ارزشها برای خودم دارم که با اونا زندگی می کنم ... تصمیم می گیرم ... و روزهای عمرم سپری میشه ... روزهایی که دیگه قابل برگشت نیست ... اگه یک روزی به این نتیجه برسم که همه چی اشتباه بوده ... تفکراتم ... ارزشهایی که انتخاب کردم ...
قبول دارم که اینم یک جز از زندگیه یا در واقع این خود زندگیه ... احتمال خطا و اشتباه وجود داره ... من انسانم و جایز الخطا ... ولی این مسایل تسکین دهنده نیست ...
اگه من به اون نقطه برسم که ببینم اون ارزشهایی که برا خودم انتخاب کرده بودم و باهاش زندگی مي کردم اشتباه بوده ... چي ؟؟؟
چرا مادوست داریم که لحظات زیبا و قشنگ زندگیمون تموم نشه ... و یا تکرار بشه ؟
...
و
چرا من دوست دارم که اون لحظات تکرار نشه ؟!!!
ترجیح میدم به جای اینکه اون لحظه یا اون اتفاق در عالم واقعیت برام تکرار بشه ... توی ذهنم ساعتها بهش فکر کنم و لذت ببرم ...
تجسم اون اتفاق یا لحظه برام به مراتب زیباتر از تکرار اون اتفاق یا لحظه هست ...
من توی ترکم
....
....
....
خیلی سخته ! خیلی ...
۶ روزه که فیلم ندیدم ...
فکر نمی کردم اینقدر سخت باشه !!! کلی با خودم خلوت کردم ... من ! و خودم ! کلی با هم صحبت کردیم و به یک نتیجه رسیدیم ...
راستش متوجه نشدم من ! به این نتیجه رسیدم یا خودم !
به هر حال هر کدوم بود به اون یکی گفت :
" آخه خوش انصاف ! وقتی یکی رو میخوان ترک بدن اول زمینه رو مساعد می کنند بعد فرد رو از تمام جوانب وسوسه کننده دور نگه می دارند ... نه مثل تو ! که فیلما جلو چشماته ! و لحظه به لحظه می بینیشون ... "
اینه که کارمو سخت کرده و هر آن ممکنه ... آره دیگه ...
خوش شانسی یعنی چی ؟ یعنی همین وضعیت من دیگه !
یعنی یک کاری برات درست کنند که اینقده بزرگ باشه که یادت بره بگی چرا ؟ اصلا یادت بره چرا یعنی چی ؟؟؟ اصلا سوال چیه ؟ اصلا علامت سوال کدومه ؟ ( ارجاع به پست قبلی )
فرض کن کلی کار تو اداره داشته باشی که ندونی کاراتو از کجا شروع کنی و چکار کنی ... بعد بیان و بهت ابلاغ کنند که به دلیل نیاز ۳ روز در هفته در قسمت فنی می خواهیم از شما استفاده کنیم !!! یعنی چی ؟ یعنی اینکه کاری رو که تو این قسمت در ۷ روز هفته نمی رسیدی انجام بدی ... حالا چی ... باید تازه ۳ روز هم بری جای دیگه !!! یعنی چی ؟ ...
یعنی خوشبختی ! خوش شانسی ! نشاط ! سرور ! انگیزه ! اشتیاق ! ... یعنی اینکه کی گفته خوب کار انجام بده ؟ یعنی اینکه ... آخ که چقدر حالم خوبه ... آخ که چقدر آرامش دارم ...
ديدين اين بچه ها رو كه فقط ميگن : چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ و همه چي براشون سواله .
يك مدته منم همين طوري شدم، البته كلا اينطوري بودم ... ولي جديدا خيلي محسوس شده و داره اذيتم مي كنه ...هر حركتي كه ميبينم يا هر حرفي كه مي شنوم يا هر چيزي كه فكرشو بكنيد، برام سواله ... در واقع خودم تبديل شدم به يك علامت سوال ... احساس مي كنم توي يك حجم دايره اي قرار گرفتم و از يك نقطه در پايين اون دايره شروع به حركت مي كنم و ميام بالا ... سوالات متعدد برام ايجاد ميشه ... دنبال جواب مي گردم ... و ....همين طوري حركتم صعودي هست و لذت مي برم و احساس خيلي خوشايندي دارم ... اما ... اما ...به محض اينكه به نقطه بالايي دايره ميرسم يعني در واقع اوج فهم و اكتشافاتم !!! مشكلم شروع ميشه ... شك و ترديد ... آخ آخ آخ ... كه چقدر عذاب آوره ...
- آيا اين نتيجه كه من بهش رسيدم درسته ؟ اگه از يك زاويه ديگه به مساله نگاه كنم كه كل مساله و كل نتايج حاصله زير سوال ميره !!! ... و ....
و از اين جاست كه حركت نزولي من به سمت نقطه ابتدايي دايره يعني همون جايي كه بودم ، شروع ميشه و احساس مي كنم كه توي يك دور باطل افتادم... ( اينم بگم كه مي دونم هيچ وقت به اون نقطه ابتدايي كه اول بودم بر نمي گردم ... چون در واقع با اين حركتي كه داشتم ، حالا درست يا اشتباه ، يك تجربه دارم و يك راه از كل راههايي كه در پيش رومه خط خورده شده ) ولي ... احساس خوبي نيست ...
ياد حرف يكي از استاداي نقاشيم افتادم كه به من مي گفت :
"هروقت مي بينمت تداعيگر يك علامت سوال بزرگ توي ذهنمي "
آدم به يك رو بودن خودم تا حالا نديدم !!! ... يعني اينقده يك نفر باطن و ظاهرش يكي باشه !!!... از درون برا خودش تبديل شده باشه به يك علامت سوال و از بيرون هم تداعيگر همون علامت برا بقيه باشه ... !!!
جدیدا زیباترین و قشنگترین قسمت زندگیم توی یک کلمه خلاصه میشه :
بالش !!!!!
درسته .... بالش .
اینقده به خواب احتیاج دارم و اینقده کار دارم و اینقده زمان کم دارم که ... وقتی به یاد بالش می افتم استراحت برام تداعی میشه ... که انگار خیلی دور و دست نیافتنیه .... ولی اینم بگم ... خیلی حس قشنگیه ... دوستش دارم ...
عدم اعتماد به دیگران ... دیگرانی که مرتبا با اونا در ارتباطم و به نوعی جزیی از زندگیم هستند یا به عبارت بهتر دارم با اونا زندگی میکنم ... چه معنی میتونه داشته باشه ... اصلا چرا اینطوره ؟؟؟ ... چرا بعضی لحظات ... بعضی روزها از حس اعتماد داشتن به اونا سرشارم و خوشحال و راضی و بعضی روزها ... حتی به کوچکترین حرفشونم اعتماد ندارم ... حتی ... .... ...... !!!!!
اشکال از منه یا از ...
اصلا چرا باید به این موضوع فکر کنم ؟ اصلا درسته فکر کردن به این موضوع ؟
سرمو بندازم پایین و به این مسایل توجه نکنم و فقط و فقط به کارام برسم بهتر نیست ؟؟؟
این درسته ؟؟؟
کلا به فیلم خیلی علاقه دارم و فیلم هم زیاد می بینم ... ولی این روزا , حدودا یک ماهی میشه فقط دارم فیلم میبینم , از سر کار و کلاسم که بر می گردم , فقط فیلم میبینم ... حالا این دیگه چه صیغه ای هستش که جدیدا بین هر چند تا فیلم جدید که می بینم باید یک فیلم تکراری ببینم دیگه نمیدونم چیه !!!
گفت : نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم
بیا بگشای در بگشای دلتنگم
جواب گرفت : تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
!!!
... می ترسم از صدا که صدا عاشقت بشود
این سوت کوچه گرد رها عاشقت بشود
گفتم به باد بگویم ترا
نه ! ترسیدم این گرد سر به هوا عاشقت بشود
بگذار دل به دل غنچه ها ولی
نگذار پروانه های خانه ما عاشقت بشود
تو مال منی چنان مال من که می ترسم
حتی خدا نکرده خدا عاشقت بشود
عمریست گوش به زنگم
چرا ؟
- که نگذارم
حتی درنگ ثانیه ها عاشقت بشود !
...
" محمد حسین بهرامی "
؟؟؟
رفتار اشخاص تا حد زیادی مانند طراحی است . سرتاسر منظره به کلی با عوض کردن جای چشم تغییر می کند .
چون ندانستن ، نبودن را شناسم ، ليک
چيست بودن ؟ چيست دانستن ؟
من- چه پنهان از تو ؟ پنهان از خدا چون نيست
گاه اين پرسيده ام از خويش :
می توان دانست آيا ، چيست دانستن ؟
می توان دانست بودن چيست ؟
...
چه لطیف است حس آغازی دوباره
...
تا کجا اجازه داری توی یک رابطه و دوستی و ... خودت باشی ؟
تا کجا باید صادق و یکرو باشی بدون در نظر گرفتن عکس العمل طرف مقابلت ؟
یعنی همین که تو خودت باشی تو خوب باشی تو ...تو ... تو ... این کافیه ؟
این درسته ؟ ...
اصولا آدمی نیستم که تمایلی به نوشتن وقایع روزانه ام داشته باشم ولی امروز دلم میخواد که بنویسم ... پس ... می نویسم ...
الان تو اداره هستم با کلی کار ... ساعت ۹ جلسه دارم ... وفکرم شدیدا مشغوله ...یک بحث جابجایی تو محل کارم پیش اومده که برم به قسمت فنی ... و از اونجایی که کارمند خوبی هستم ! انتخاب به عهده خودم گذاشته شده ... تصمیم سختیه ...تشخیص اینکه کدوم انتخاب بهترینه و باعث پیشرفتم میشه ...
قبلا ورزش می کردم و کار هنری انجام میدادم به خاطر یادگیری و استفاده مفید از زمان و علاقه شدیدم ... ولی الان ... باشگاه میرم و کار هنری انجام میدم بخاطر اینکه در طول روز چند ساعتی به هیچ چیزی فکر نکنم ... آزاد آزاد باشم ... و چه حس قشنگیه ...
مهم نیست در عشق به وصال برسی
مهم این است که لیاقت تجربه کردن یک عشق پاک را داشته باشی
می خواست در تابلوهایش همان احساس آرامشی را که موسیقی بیان می کند بیان سازد . طول وجودش روی زمین برای او اهمیتی نداشت . آنچه به حساب می آمد کاری بود که با روزهایش با روزهای عمرش می کرد . زمان را با پرده هایی که می آفرید اندازه می گرفت نه با اوراق بیهوده تقویم ...
آخ
اگر آزاد بودم ...
...
...
...
دقیقه ها اسمشون وقته
و
ماهیتشون عمر
... عمر کوتاهه
و باید به بهترین نحو از اون استفاده کرد ...
ترجيح مي دهم طوري زندگي کنم که گويي خدا هست و وقتي مُردم بفهمم که نيست ،، تااينکه طوري زندگي کنم که انگار خدا نيست و وقتي مُردم بفهمم که هست ،،،
"آلبر کامو "
بلكه زماني عاشق شو
كه تمام وجودت سرشار از عشق هست و مي خواي آنرا با كسي تقسيم كني
پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک می ماندند
بهاری جاودان آغوش وا می کرد
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد
بهشت عشق می خندید
به روی آسمان آبی آرام
پرستوهای مهر و دوستی پرواز می کردند
به روی بامها ناقوس آزادی صدا می کرد ...
مگو : " این آرزو خام است ! "
مگو : " روح بشر همواره سرگردان و ناکام است "
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد ،
وگر اين آسمان در هم نمي ريزد ،
بيا تا ما : " فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو در اندازيم "
به شادي : " گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم ! "
چقدر ترانه سرودم
چقدر نامه نوشتم که حتی یک خط ساده هم به مقصد نرسید ؟!
نميدونم ، ولي همدم هميشگي اين روزهام شده اشك ... نه ... بهتره بگم ... قطرات اشك ... نميدونم اگه اين قطره ها نبودند ... هر قطره كه از چشمم مياد بيرون كلي حرف با من و با دلم داره ... ولي بعضي وقتها اينقده اين قطره ها تند تند مياد كه گم ميكنم حرفاشونو ... و اونوقته كه دلم مي گيره ... دلم عجيب ميگيره ... آه ... خدايا ....